آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

من و مرکز طبی کودکان

1393/3/7 12:50
نویسنده : شهرزاد
483 بازدید
اشتراک گذاری

از جلسه گردشگری بیرون میام

سریع سوار تاکسی میشم

اون ور خیابون منتظر تاکسی میشم

آقا انتهای بلوار کشاورز؟

-بفرمایید خانم

سوار ماشین میشم

و خودمو به بیمارستان میرسونم

پله های بیمارستان رو به سرعت میرم بالا

بعد یادم میفته که باردارم و سرعتم رو کم میکنم

وای خدای من

تمام بیمارستان مرکز طبی کودکان

رو بچه های معصوم بیمار فراگرفته

به اورژانس میرسم و با حالی نزار وارد میشم

ببخشید شقایق کدوم تخته ؟

سر پرستار میپرسه شما ؟

من مددکارم و پیگیر کار این بنده خدا

سرپرستار :اووووههه تو با این شرایطتت ؟

میگم بله دیگه

سر پرستار :بشین همینجا بشین بردنش مشاوره اتاق جراحی

گفتم نه راحتم میرم اتاق جراحی با دکترش صحبت کنم 

رفتم بیرون و سمت آسانسور

خودمو باد میزنم و میگم وای چقدر شلوغه

با صدای گریه یه بچه به عقب برمیگردم

پچه روی تخت با کلی دم و دستگاه خوابیده و گریه میکنه

پدر بالای سر بچه و غصه دار نگاهم میکنه

اشک تو چشمام پر میشه و دلم برای بچه میسوزه

دوست داشتم همونجا مینشستم و گریه میکردم

در اسانسور باز شد

بچه رو با تخت بردن

دور تا دورش ملحفه سفید پوشیده شده بود و بچه کوچک از شدت ترس و درد زار میزد

آسانسور کناری رسید و رفتم طبقه سوم اتاق جراحی

جلوی در شقایق رو دیدم که داشتن میبردن داخل

همراهش خواهر کوچکش بود و مادرش رفته بود بهزیستی

یه بهیار هم ویلچر رو حمل میکرد

داخل سالن شدم

همه بچه های کوچولو لباس آبی عمل پوشیده بودن

وای خدای من

کاش نیومده بودم

میخواستم برم

حالم خراب بود

هی خودم رو اروم کردم

تمام لحظات سخت آنیتا از جلوی چشمم رد میشد

گریه های مادرا رو درک میکردم

مادری با گریه از نگهبان پرسید

عمل پسرم

پسرم ....

صداش قطع میشد و نمیتونست حرف بزنه

من سعی میکردم ارومش کنم

بهیار اسم پسر رو پرسید

و رفت داخل اتاق

بیرون اومد یک ساعت دیگه مونده از عمل و نگران نباش حالش خوبه

 

اون طرف یه مادر داشت از حال میرفت

دویدم سمتش و باهاش حرف بزنم

پسر 5 ساله اش از دیدن شرایط مادرش گریه میکرد و من هم دوست داشتم گریه کنم

ولی مثلا

من مددکارم

دکتر جراح اومد و شقایق رو دید

ازش پرسیدم گفت نیاز به عمل نداره و خوبه

برگشتیم اورژانس

مدارک رو کپی گرفتم

و رفتم سمت درمانگاه اعصاب

دکتر حسینی داشت مریض ویزیت میکرد

سلامی کردم و بیرون ایستادم

دکتر بعد از ویزیت صدام کرد

خانم بحیرایی

بفرمایید داخل

بعد از سلام و احوالپرسی

مدارک شقایق رو بهش دادم

دکتر دید گفت مشکل خاصی نیست

سل هست و طول درمان داره

خیالم راحت شد

از دکتر کلی سپاسگزاری کردم

بخاطر همراهیش

من علاوه بر اینکه برای انیتا ازش مشاوره میگیرم

برای ارباب رجوع های اداره هم مزاحمش میشم

 

مادر شقایق گفته بود سرطان داره

مادرش ایرانی و جون و زیبا

پدر افغانی و مادر و چهار تا بچه قد ونیم رو گذاشته بود به امان خدا

شقایق هم دختر زیبا ی 11 ساله که پارسال عمل شده بود

 

شب که برگشتم خونه

دوست داشتم فریاد بزنم

خدایا

چرا

بچه ها چرا

خدایا

پدر و مادرا رو با بچه هاشون امتحان نکن

خدایا بچه ها معصوم اند

وای که چه حال بدی داشتم .

 

 

پسندها (2)

نظرات (6)

مامان سویل و آراز
7 خرداد 93 15:56
مامانی عزیز در قسمت پرسش و پاسخ به خاطر ایفا کردن نقش مادری به نحو احسن از شما و مامان الینا جون تعریف شد و بقیه دوستان میخوان با شما دو مادر نمونه نینی وبلاگی اشنا بشن اگه اجازه بدین ادرس وبتونو بنویسم سر بزنن ممنونم انیتا جونو ببوس
شهرزاد
پاسخ
مممممممرسی من کلی خوشحال شدم اره مامان الینا بهم اس داد همه دوستان لطف دارن همه مادریم و قلبمون از یه جنس همه از تب بچه مون بیقرار میشیم و از خنده اش خوشحال همه مامانا نمونه اند.
مامان بهادر
8 خرداد 93 17:49
ای کاش خداوند هیچ مادری رو با بچه اش امتحان نکنه خیلی سخته
شهرزاد
پاسخ
اره واقعا سخترین امتحان بچه اس
مریم مامان آیدین
8 خرداد 93 19:19
سلام شهرزاد جون همین الان خوندن همه وبتو تموم کردم چون از نظر بیشتر مامانای نی نی وبلاگی بهترین مادر معرفی شده بودی خواست بشناسمت و ....... شهرزاد جون با همه گریه هات گریه کردم و با خنده هات خندیدم گرچه لحطات بد زندگیت خیلی بیشتره واقعا و از ته دلم برای آنیتای قشنگت دعا کردم وخیلی هم ازت ممنونم که بهم یاد دادی مادر بودن چقدر مقدسه با خوندن نوشته هات از خودم بدم اومد که گاهی از شیطنت های پسرم کلافه میشم و خسته و برای شما و همسر خیلی مهربونت بهترین آرزو ها رو میکنم و امیدوارم زود زود پست خوب شدن کامل عروسکتو بزاری
شهرزاد
پاسخ
سلام گلم مرسی شما خوبی ؟ شما ببخش که وبلاگ ما گنجینه ای از سخت ترین لحظاته و معمولا همه رو ناراحت میکنه تا خوشحال ولی به عنوان تنها وسیله ای که برای خودت باشه و بتونی دردل ها و ناراحتی هاتو بنویسی تا اروم بشی و خالی خوبه اما ازاینکه شما میاید و چشماتون گریون میشه شرمندم دوستان و از جمله شما دوست خوبم لطف داری مادری کردن من هم شکلش فقط کمی متفاوت هست و الا من هم مثل شمام و شما هم مثل من واقعا از ته دل میگم شیطنت های وروجکت رو ببین و فقط خداروشکر کن یه موقع هایی که خیلی خسته و داغونی جمعه پنج شنبه میتونی با خرید چند تا بستنی به عیادت بیمارای مرکز طبی بری واقعا حالت و نگاهت رو عوض میکنه شاید خیلی ناراحت کننده باشه ولی خستگی رو از تنت درمیاره بچه سالم به خدا بهترین نعمته نمیدونی من الان که باردارم فقط از خدا یه بچه سالم و شیطون میخوام و هیچ چیز دیگه ای توزندگی به اندازه خوب شدن انیتا برام جذاب نیست برامون دعاکن
دنیز
9 خرداد 93 1:11
واقعا شرایطی که نوشتی سخته ولی عزیزم فکز نمیکنی الان که بارداری این همه استرس و فشار نه برا تو خوبه و نه برا بچت؟
شهرزاد
پاسخ
چرا گلم درسته ولی یه کارایی رو نمیشه به کسی بسپاری
نرگس
9 خرداد 93 13:52
تحمل دیدن بچه ی مریض خیلی سخته دیگه چه برسه به دیدنشون تو لباس عمل و یا بیهوش و... خدا همه بچه های مریض رو شفا بده ان شاالله
شهرزاد
پاسخ
انشالله
بابا و مامان
9 خرداد 93 15:56
وای خدایا